|
قطعه ی خداحافظی
سلام به تمام دوستان رنگارنگ درهم پیچیده
امروز بعد از دو سال و اندی فعالیت در هم پیچیده وقت به پایان رسیدن فرا رسیده دلیل؟ متعدده! بهتره که توی آخرین روز خیلی بهانه تراشی نکنیم و فقط خداحافظی کنیم من فکر می کنم در روزگاری که عمر مفید وبلاگ ها از دوماه تجاوز نمی کنه دوسال فعالیت عمر خوق و قابل قبولیه تشکر اول رو از تمام مسئولین بلاگفا دارم که با حسن نیت تمام این محیط رو برای بچه ها ی اهل ادب فراهم کردن تشکر دوم رو از تمامی نویسندگان عزیز وبلاگ: ترانه سارا سحر مینا مهسا محبوبه و اهمد عزیز که با حضور خودشون یه فضای متفاوت و بکر رو توی این وبلاگ ایجاد کردن و تشکر آخر از شما خوب ها که تمام این مدت با ما بودید و با نظرهای خوبتون به ما نیروی محرکه ارزانی داشتید از تمام نویسنده های حال حاضر وبلاگ یه آدرس دیگه تو پیوند ها هست و شما می تونید مطالب نویسنده ی مورد علاقه ی خودتون رو اونجا مطالعه کنید بدرود |+|نویسنده امین در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 11:6 با هر بهانه و هوسی
بـا هـر بـهـانه و هـوسـی عـاشـقـت شده است فاضل نظری |+|نویسنده امین در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 18:46 ماه و پلنگ
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود پلنگ من- دل مغرورم- پريد و پنجه به خالي زد كه عشق- ماه بلند من- وراي دست رسيدن بود *** گل شكفته! خداحافظ، اگرچه لحظهي ديدارت شروع وسوسهاي در من، به نام ديدن و چيدن بود من و تو آن دو خطيم، آري – موازيان به ناچاري- كه هردو باورمان زآغاز، به يكدگر نرسيدن بود اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد؛ اما بهار، در گل شيپوري، مدام گرمِ دميدن بود شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به كام من فريبكار دغلپيشه، بهانهاش نشنيدن بود *** چه سرنوشت غمانگيزي، كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس ميبافت، ولي به فكر پريدن بود «حسین منزوی»
به درخواست یک دوست |+|نویسنده مینا در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 13:6 اراده می کنم پس هستم!
می خوام همه ی هستیم مال خودم باشه،می خوام از تمام لحظه هام وهمه ی چیزایی که دارم نهایت استفاده رو ببرم مثــــــــلا؟؟...چی مثلا؟؟ -ازروشنی چشمام ....از پاکی قلبم ...از مهربونی دلم ... از زلالی ذهنم ...از بی تکلفی خنده هام ...از دوستی هام از عشق خانواده م ....از سیب از نان ...از زمین از زمان...از برف از باران... می خوام با پوچی احتمالی آفرینشم مقابله کنم! می خــــــــــــــوام کم نیارم!! هـــــــــــــد ف؟؟ اینکه بخوام بنویسم هدفه....اینکه از خوندن شعری لذت می بری هدفه... اینکه بخوام همه چیز خوب پیش بره هدفه.... اینکه بخوای کسی بشی هدفه... اینکه بخوای منو تحت تاثیر قرار بدی هدفه !! اینکه مدام دعا کنم همه ی دغدغه ی فکریت باشم هدفه!! اینکه برای یه لحظه حرف زدن با من بال بال می زنی هدفه!!... اینکه بخوام سر کارت بزارم هدفه ! اووووووووه این همه هدف؟ چهار چنگولی چسبیدی به زندگی ؛ اونوقت می گی پوچه؟! به جای مرور کردن افکار مریض ِ این و اون خودت باش گلم؛ خودت باش عزیزم. |+|نویسنده محبوبه در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:31 اختراع
اول صلام بچه که بودم، گاهی اوقات سرگرمی من این بود که یه شغل یا یه شخصیت مشخص رو تو ذهنم در نظر می گرفتم و زندگیشو بازی می کردم. یادمه یه بار نقش یه پیرمرد روستایی رو گرفته بودم،، تو عالم خودم گندم می کاشتم و بعد یه مدت درو می کردم. گندمارو خشک می کردم، آرد می کردم، خمیر می کردم وبعد، توی یه تنور دستی کوچولو که با پشتی درستش کرده بودم، نون می پختم و می فروختم. یه نیم ساعت بعدش کم کم خسته می شدم و با خودم فرض می کردم که یه دستگاهی هست که دونه دونه به گندما رسیدگی می کنه و بعد از درو، بسته بسته تحویل میده!! بعد من گندمارو آرد می کردم و باهاشون نون می پختم و می فروختم،، خسته شدم،، فرض کردم یه دستگاه هست که گندم درو شده رو تحویل می گیره و از طرف دیگه آرد آماده تحویل می ده! اما بعد یه مدت، ورز دادن و وردنه کردن خمیر برام کسل کننده می شد و فرض می کردم، یه دستگاهی هست که می تونه آرد رو خمیر کنه و بعد از پخت، نون آماده تحویل بده!! خلاسه، کار من این شده بود که یه نون فرضی رو از اینجا بردارم و بذارم یه وجب اون طرف تر! بعد، از یه مشتری فرضی یه پول فرضی بگیرم و پاسخگوی فرضی مشتری فرضی بعدی باشم...!! چن دغیغه بیشتر طول نمی کشید که حالم از این بازی مسخره و احمقانه به هم می خورد و می رفتم دمبال یه بازی دیگه... چن روز بعد، یه چوپان بودم که صبح تا قروب گاوارو می بره چرا و از شیرشون ماس درست می کنه و از ماس دوغ و از دوغ کره، اما...!! و بالاخره امروز، من یه جوون N ساله هستم که صبحونه نون |+|نویسنده اهمد در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 15:19 مساحت رنج
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید خطوط منحنی خنده را خراب کنید طنین نام مرا موریانه خواهد خورد مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم مرا به هرم نفس های عشق آب کنید مگر سماجت پولادی سکوت مرا درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید بلاغت غم من انتشار خواهد یافت اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید مرحوم قیصر امیر پور |+|نویسنده امین در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 15:38 نقد ادبی-هوای حوا
سلام به همه ی دوستان عزیزی که مطالب نقد ادبی رو از روز اول دنبال می کردن
قبل از هر چیزی یه عذر خواهی می کنم از بارونک عزیز که ازم خواست کار وقتی که نگاهم به نگاهت خیره می شه ی رضا صادقی رو نقد کنم اما من توش نکته ی آموزنده ی خواصی ندیدم بعد نقد یه ترانه ی بسیار ضعیف و نقد یه ترانه ی متوسط امروز می خوام یه ترانه ی محکم رو با هم نقد کنیم یا به عبارتی از یکی از ترانه سرا های بسیار بزرگ ایران یه چیزایی یاد بگیریم متن این ترانه ی زیبا از استاد محمد علی بهمنیه و هنر مند فقید ناصر عبدالهی اونو با صدای خوب خودش خونده اگه می خواید متن رو بخونید برید توی قسمت ادامه ی مطلب بیت اول: خوب خیلی زیبا و هنرمندانه دو مفهوم کنایی دل به دریا زدن و بی گدار به آب زدن رو با هم تلفیق کرده و در اوج زیبایی مصرع اول این بیت رو آفریده در مصرع دوم هم با یه مفهوم کنایی دیگه به زبان لطیف ترانه صمیمیت و نزدیکی خواصی پیوند زده بیت دوم: مفاهیم کنایی قطع نمی شه و همچنان با دو مفهوم پاشنه بر کشیدن و آستین بالا زدن سعی می کنه که آغاز کار رو بسیار محکم و گیرا شروع کنه و انصافا هم در این کار موفقه بیت سوم: شاعر روند حرکتی کنایه ها رو قطع نمی کنه اما آرام آرام کنایه رو به ایهام نزدیک می کنه و توی این بیت با آوردن بچه شدن و سنگ زدن در شیشه، چند ثانیه ای ذهن خواننده رو به یک اتفاق زیبا جذب می کنه اما سریع عبور می کنه و... بیت چهارم: حتما با من هم عقیده اید که این بیت شاه بیت این ترانست و واقعا زبان من نمی تونه زیبایی این بیت رو بیان کنه. کنایه کاملا به یه ایهام زیبا و رسا تبدیل شده و یه پیوند جالب به داستان نمادین آدم و حوا پنجره ی جدیدی رو به ژرفای معنایی ترانه باز کرده بیت پنجم: نکته ای که یادم رفت در بالا به اون اشاره کنم این بود که توی تمامی ابیات نوعی بریدن و رها شدن جا افتاده توی این بیت با آوردن پاره کردن گذشته و تا زدن آینده این نکته رو به وضوح به رخ خواننده می کشه تا تولد دوباره ی مفهوم ترانه شکل بگیره ابیات بعد: زنده ها خیلی براش کهنه بودن/ خودشو تو مرده ها جا زد و رفت/ هوای تازه دلش می خواست ولی/ آخرش توی غبارا زد و رفت/ دنبال کلید خوشبختی می گشت / خودشم قفلی به قفلا زد و رفت در پایان برای اینکه به زیبایی این کار نگاه بندازیم باید به چند نکته اشاره کنیم: به عقل ناقص من تنها ایرادی که این کار داشت بیت سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت بود که یه کم به جا نشینی واج ها در - سنگ توی - بی توجهی شده حالا به عقل شما چه ایراد هایی میرسه تو نظرات بگید استفاده می کنم ادامه مطلب |+|نویسنده امین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 18:2 تمرکز حواس
این روزا حالم عجیب گرفته ست... هر کاری می کنم نمی تونم ذهنم رو روی موضوعی متمرکز کنم ؛حواسم با یه فوت می ره آمریکا...می ره آفریقا! و هنوز مسایل این دو قاره رو رفع و رجوع نکرده می پره می ره فضا؛یه دور می زنه بر می گرده
دور و بر عجایب هفت گانه پرسه می زنه ببینه چیزی دستگیرش میشه یا نه (که اینم تمرکز می خواد و موجود نیست) ...خودشو قاطیِ بحث های نیچه ومازلو و فروید که فعلا دم دست هستند می کنه و دست از پا دازتر بر می گرده ...بعدش دنبال یه راهی می گرده به نگاهم عظمت ببخشه!! تا اسکناس هزاری رو به شکل یه تراول صد هزار تومنی ببینه و...یه خرده حرص دانشجوها رو می خوره ...واسه بولینجر خط ونشون می کشه...برای در به دریِ فلسطینی هازانوی غم بغل می کنه...خونه ی نیمه کاره ی نفیسه خانم اینا رو ! می سازه و و و و...حالا من موندم واین ذهن که با یه نسیم پریشون میشه.. |+|نویسنده محبوبه در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 9:58 این بار هم...
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد بلا بگفت شبی میر مجلس تو شوم شدم به مجلس او کمترین غلام و نشد پیام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندی و دردی کشیم، نام و نشد رواست در براگر می طپد کبوتر دل که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر در آن هوس که شوم آن نگار رام و نشد |+|نویسنده مینا در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 7:14 املا نیست!!
...زندگی شاید، هر کسی مختار است قطعه ای بنویسد. زندگی املا نیست!! امتحانی است عجیب،، برای همگان یکسان است. لیک، هر کس به روادید خودش، پاسخی می گوید،، نه! مهم نیست چقد بنویسی، پاسخ دوست، فقط یک کلمه است...!! |+|نویسنده اهمد در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 12:2 زورق
گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که می خواهی زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری زورقی که هیچ گاه واژگون نشود به هر اندازه که نا آرام باشی یا متلاطم باشد امواج زندگی ات دریایی که در آن می رانی ******* پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم در این جهان ظلمانی مارگوت بیکل |+|نویسنده امین در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 17:2 کارتی شدن بنزین خیلی هم خوبه!!!!!!
تا حالا به این موضوع فکر کردید که کارتی شدن بنزین ممکنه چه محسناتی داشته باشه ؟ حالا عیب وایرادش بماندکه داره چه پدری از ملت در میاره ...خب بابا رئیسی گفتن ..مرئوسی گفتن ..مملکتشه اختیارشو داره !به ما چه که چوب لای چرخش بزاریم ونزاریم بچرخه! دوست آن باشد که گیرد دست دوست ...نه...صبر کنید...آهان ..صلاح مملکت خویش خسروان دانند... ملتفت شدید؟! حالا بریم سریکی از محسناتش...مثلا فرض کنید بابای شما تاکسی داره !حالا مدل ورنگش رو بی خیال ..اصل کاری اون کارت بنزینشه که آه از نهاد همه در آورده! مثلا پسر عمه یا دایی یا شوهر خاله ای که یک ساله یه نگاه چپم بهتون نکرده یهو ساعت ۵ صبح زنگ می زنه (این حسنه ی کمی نیست ها) مثلا اسم بابا آکبر آقا باشه آقای فلانی:سلام اکبر آقا ..خیلی مخلصیم..حال واحوال شریف؟! بعد یک ساعتی از احوالات یک ساله ی تک تک خانواده سراغ بگیره و هی گله کنه:سراغی از ما نمی گیری ؟نه میای نه میری!!(به این میگن صله ی ارحام که یکی از پیامد های مهم کارتی شدن بنزینه!)بابای بنده خدا که مثلا تا کله ی سحر تو خیابون مسافر اینو ر و اون ور می برده و گیج خوابه تا میاد بفهمه موضوع چیه آقای فلا نی رفته سر اصل موضوع :اکبر آقا یه چند لیتر بنزین به ما می دی ؟بابای بیچاره که کلی از این صله ی رحم پرستی آقا ی فلانی ذوق زده شده و حواسش نیست که این آقای فلا نیه نه برگ چغندر ! میگه چند لیتر بنزین که قابل شما رو نداره..و هنوز گوشی رو نذاشته آقای فلانی مثل جن بو داده پشت در خونه منتظره و کارت رو میگیره و دو تا ماچ آبدار می چسبونه رو ی لپ های بابا و قول میده زود برش گردونه ... یک ساعت بعد کارت برگردونده میشه وبابای مهربون خوشحال از اینکه تونسته به یکی از اعضای فامیل کمک کنه میره سر کارش ... بعد از دو سه ساعت چرخ زدن و نون حلال در آوردن بنزین لازم میشه وتوی اولین پمپ بنزین سر راه توقف می کنه .... من اعصابم ضعیفه یهو میزنم کیبورد ومانیتور وبقیه ی مخلفاتشو درب وداغون می کنم دیگه بقیه شو خودتون حدس بزنید که مثلا ۳۵۰ لیتر بنزین موجود در کارت چه طور در عرض یک ساعت اونم با این پمپ بنزین های شلوغ تا قطره ی آخر ......؟؟؟!!! ۱ـ پ.ن :این ماجرا واقعی می باشد !!! ۲ـ پ.ن : به جان خودم نه بابام تاکسی داره نه هیچ کدوم از اقوامم ...حالا عوض اینکه دلیل بیارید ابن ملجم تر از راننده تاکسی ها پیدا نمیشه به چند تا حسنه از برای کارتی شدن بنزین اشاره نمایید!!! |+|نویسنده محبوبه در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 9:15 شاید برای آخرین بار
سلام به همه ی عزیزانی که دارم برای آخرین بار براشون می نویسم
وقتی که کنکور می دادم فکر کردم دانشگاه رفتن یعنی آزاد شدن اما الآن می بینم که اول بد بختیه شاید روزی که احساس کردم فرصتی مجدد دارم برگشتم اما فعلا که می دونم چنین روزی نخواهد آمد پس همه ی شما رو به خدا می سپارم (ترانه) پ.ن:(امین): من هم همین جا زیر همین مطلب از زحمات بی دریغ ترانه ی عزیز برای این وبلاگ ممنونم مطمئنم هیچ وقت کار های زیبات از ذهنم خارج نمی شه |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 18:6 چرخه ی زمانه
به نام خدا
وقتی که بچه ای همش به دنبال این هستی که چه طوری بازی کنی و چه بخری که از اون یکی دوستت بهتر باشه و شیطنت کودکی یه لحظه تنهات نمی ذاره بزرگتر که می شی فکر درس و مدرسه و دردسر های شیرین مدرسه وقتت را پر می کنه که حتی بعد ها دیگه ممکنه کنکور مهمترین مسئله ی زندگیت بشه و خودت را به هر دری بزنی که یه جوری توی این همه دانشگاه یه جایی برای درس خوندن و شاید برای بعضی ها وقت گذرانی پیدا کنی.(مثالش خود من من که هنوز همین جا موندم ولی بزرگترام که تجربه کردند می گن بعدش یه جایی برای راحت زندگی کردن می خواهی و یه کم آرامش از بین اون همه کاری که دورت را احاطه کردند. چه چرخه ی جالبیه. آخه مادر بزرگم می گه بعدش دوباره به همون دوران بچگی می رسی و شیطنت. اما این بار شیطنت پیری نه کودکی! کاش بتونیم توی این چرخه که خیلی هم زود می گذره یه تأثیری داشته باشیم اون موقع شاید وقتی به آخر کار رسیدیم و این چرخه در نقطه ی آغازین خودش توقف کرد دیگران از ما به بزرگی یاد کنند. همانطور که بزرگان ما اینچنین بوده اند. دیگه خیلی فلسفی حرف زدم اما گاهی وقت ها حتی توی درهم پیچیده ی ما هم به فلسفه نیاز پیدا می شه.(این یکی از پیچ های جدید درهم پیچیده بزرگ باشید ولی به بزرگی دل نبندید(عجب چیزی گفتما خدا حافظ
|+|نویسنده مینا در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 22:43 نقد ادبی(تو اون شام مهتاب)
سلام به تموم دوستان عزیز درهم پیچیده
خوب بیشتر شما می دونید که من حدود یک ساله که توی موضوع نقد ادبی هیچ پستی نذاشته بودم اما اینکه این کار بعد از مطالب طنز اهمد در رتبه ی دوم قرار گرفته بود من رو شگفت زده کرد ترانه ای رو که انتخاب کردم ترانه ایست! از مینا جلالی به خوانندگیه داریوش تو اون شام مهتاب کنارم نشستی حالا ما سعی می کنیم از نظر لفظی بیت بیت و کلمه کلمه ی کار رو به چالش بکشیم: بیت اول: از نظر شروع یه روایت خوب بود یه استارت نسبتا خوب و آغاز یه روایت ساده بیت دوم و سوم:از این بیت کار، لحن روایی بر می گرده و ترانه سرا خیلی هوشمندانه به تصویر سازی رو میاره و به جا افتادن صحنه ی روایت توی ذهن خواننده کمک می کنه بیت چهارم، پنجم و ششم: دوباره کار خیلی خوب به فضای روایی بر می گرده و ادامه پیدا می کنه اما توی این چند بیت ترانه سرا ضعف خودش رو در انتخاب واژه ها کاملا نشون میده بیت هفتم: یه پایان خوب و کامل برای انتهای قسمت اول داستان بیت هشتم:شروع قسمت دوم داستان با ترکیب «گذشت روزگاری» بیت نهم: باز هم یه فضا سازی نسبتا مناسب برای قرار دادن ذهن مخاطب در مسیر انتهایی داستان بیت دهم: یه پایان خوب و مناسب برای آخر کار روایی! در انتها باید گفت که کلا دوگانگی بی موردی در زبان کار و عدم هم خونی ترانه با بعضی از واژگان این شعر که تا سر حد امکان بش اشاره شد از نقاط ضعف این شعر و روایی بودن کار با یه اندیشه ی بکر از نقاط قوت کار بود تا نقدی دیگر |+|نویسنده امین در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 19:53 چه می دونم؟!!(فی البداهه)
ای شـاعـر عـزیـز ربـاعـی سـرا، صــــــلام! قـــربــان شـعـر طـنـز و پـیــــام تــــو بـــا مـــرام شعرت برون نمی رود از وبلاگم که هست به به عزیز من! چه عجب سر به ما زدی!! شعر از تو مدتیست شنیدن نکرده ایم!! گفتی تـو از نهنگ و بیـابـان و شعر و طنز الــبته شعر طنز شما بی حساب نیست از سکه هـا نگو تو ، که جانم به لب رسید از بـس زمان موعد چک، شد عقـب جـلو خب بگذریم دوست، کلامت همیشه شاد |+|نویسنده اهمد در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 17:0 اعتراف
میخوام یه اعترافی بکنم ! راستیاتش خیلی از خودم خوشم میاد ! چرا؟ اها ! چون برای هر چیزی یه راه حل فوری پیدا میکنم ! چند روز پیش احساس کردم خیلی افسرده شدم فوری به خودم مراجعه کردم اونم قربونش برم !~ دستور داد برم هر چی طنز ولطیفه و... خلاصه چیزهای خنده دار و پیدا کنم وبخونم من هم چون خیلی به خودم اطمینان داشتم !!! همین کار رو کردم ودو روز پشت سر هم هی خندیدم و خندیدم ! تا این که چشمتون روز بد نبینه ! یه چیزی مثل یه غده ی بزرگ راه گلوم رو بست که طبق تشخیص خودم یه بغض گنده بود و از خندیدن زیادی عارض شده بود ! دو باره دست به دامن خودم شدم ! این دفعه دستور این بود که سریع چند تا سیـی ـ دی سید ذاکر رو پیدا کنم !وباهاش همراهی کنم !!! سرتون رو درد نیارم بعد یه مدتی دیدم دارم روانی می شم طبق چاره جویی خودم دویدم یه روانشناس خوب پیدا کردم ! واونم نامردی نکرد واونقدر گذشته وحالم رو زیرو رو کرد وهی گفت وگفت که دیدم این دفعه دچار یه افسردگی نا شناخته شدم ! که علاجش تو هیچ کجای دنیا پیدا نشده!!! اما چون من به خودم خیلی اطمینان دارم! می دونم این دفعه هم یه راه حل حسابی پیدا میکنه!!!
|+|نویسنده محبوبه در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 14:53 در هم پیچیده!
این هفته قرار بود محبوبه به روز کنه اما خوب نقصان کرد. ما هم در به در یه مطلب برای به روز کردن بودیم که یک دفعه یکی از شاعرای بزرگ استان فارس که خواسته هویتش مخفی بمونه!!!!!!!!! با دیدن وبلاگ ما و خوندن چند تا از مطالبمون ذوقش گل کرد و فی البداهه این کارا رو سرود و من هم ازش گرفتم و توی وبلاگ زدم «کارا رو دقیقا به ترتیبی که خودش سرود نوشتم»
باید برویم چون شتر در دریا ما مثل پنیر عاشق دندانیم اهمد! تو جفنگ تا به کی می گویی مانند امین خُلی در این عالم نیست فعال، ترانه توی این وبلاگ است محبوبه تو طنز می نویسی یا چرت؟ از صفر اگر به صد رسی می جوشی! اهمد، مینا، ترانه، محبوبه، امین
|+|نویسنده امین در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 23:45 ناز پرورد وصال
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش! دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آنست که باشد غم خدمت کارش جای آنست که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرو مگذارش صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود ناز پرورد وصال است مجو آزارش (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 19:11 صفر و صد
به نام خدا
هرکسی می تونه از صفر به صد برسه؛ البته بسته به این که هرکسی ۱۰۰ را چه طوری معنا کنه رسیدن به این مرحله می توانه برای همه فرق کنه. برای من که خیلی جالبه بدونم شما نقطه ی ۱۰۰ را کجا می دونید و می خواهید نهایت نهایتش به کجا برسید که جواب شما به این سؤال می توانه برنامه ساز آینده ی شما باشه. راستی این را هم فراموش نکنید که برای یه زندگی عالی چندی بیشتر وقت ندارید. منتظر نظراتتون هستم. موفق و سر بلند باشید. |+|نویسنده مینا در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 18:40 پرواز
امروز بعد از برگشتن از سفر مشترکمون با اهمد اومدیم تا یک دنیا طنز بنویسیم اما با خبر یتیم شدنمون مواجح شدیم!
نه فقط ما تمام شاعران و هنر مندان ایران با خبر فوت محمد خلیل مذنب (جمالی) پیر شعر شیراز از خود بی خود شدند و احساس یتیم ها را با تمام وجود حس کردند قبل از هر چیزی این اتفاق رو به همه ی دوستان تسلیت می گم و این شعر به اون عزیز تقدیم می کنم چشم هایش به ما که می افتاد لحن آرام مهربانی او روزها، گرم، می گذشتند و مثل ققنوس از دل آتش روهش شاد یادش گرامی |+|نویسنده امین در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 21:10 سلام و خبر
این دفعه هیچ اتفاقی نمی تونه کاری بکنه!
به امید خدا من و اهمد فردا پنج شنبه با یه بیلیت هواپیما میریم مشهد و تا ۹ شهریور چند شهر دیگه ی ایران رو می بینیم در برگشت براتون خبرای خوبی داریم راه انداختن بخش نقد ادبی و همینطور تکمیل گروه چندتا از اوناست واسه همتون دعا می کنم و برام دعا کنین |+|نویسنده امین در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 19:43 یادگاری
به سرخی چشمان آفتاب
دوست....نه!! بگذار سپیدم را کلیشه ای روی کاغذ نریزم مثل دو چشمان تو لحظه ای که هلول کلام را به تمسخر می گیرد و بی آنکه لحظه ای به بستر نیل گونه کلمات دل ببندند و کلیشه ی سرخ غروب را به آواز سپید طلوع پیوندی عاشقانه دهند سبز ترین عاشقانه ها را به به تصویر می کشد بگذار فقط نام تو را بر صفحه بیانگارم تا کلمات شعرم به رستاخیز برخیزند و بر صفحه ی جولان قیام کنند (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 21:25 مرد!
اول صلام
پ-ن ۳: از اونجایی که لیدی ایز فرست (خانوما مقدمن!!!) قبل از متلب «مرد!»، مطلب «زن!» رو هتمن بوخونین. مرد! یک آقای خونه رو تسور کنید که تازه از سر کار اومده و مس کـَرگردن داره گردن می کشه ببینه: یه خدا پدر آمرزیده ای پیدا میشه تا بار تاقطع فرسای خریدی رو که از زیر بازارچه تا خونه به چنگ و دندون کشیدمو، ازم بگیره و تو آشپز خونه جا بده...! پ-ن۱:این مطلب صرفا جهت خلا قیت ذهن شماست !! بر داشت نا درست موقوف! |+|نویسنده اهمد در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 21:54 چند روزی خدا نگهدار
سلام به همه ی دوستان گل در هم پیچیده
اگه اتفاق خاصی نیافته جمعه ی این هفته عازم سفر به جاده های اشراقم بنا بر این دو هفته وبلاگ ما تعطیل خواهد بود امیدوارم پس از برگشت همون در هم پیچیده ی پویا رو با پشتیبانی شما دوستان عزیز دنبال کنیم فعلا |+|نویسنده امین در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 13:26 زن!
یک خانم خونه رو تصور کنید که توی آشپزخونه،تک وتنها،میز شام رو جمع می کنه وهراز گاهی هم با حسرت به روزنامه ای که روی کابینته واز صبح تا حالا وقت نکرده بخونه نگاهی می ندا زه وباز هم تنهاشروع می کنه به شستن ظرفها. حالا بیایید به سالن،یک آقای همسرِ ،روبروی تلویزیون نشسته ومدام کانالهاروعوض می کنه! ودوتا بچه ی خوشگل ومامانی !که لابد سرشون به کاری گرمه چون اصلا صداشون در نمیاد!. دوباره بریم پیش خانم خونه ؛کارش مثلا تمام شده ،روز نامه رو بر می دا ره می شینه پشت میز،دنبال تیتر جالبی که از صبح تا حالافکرش رو مشغول کرده می گرده ،آهان! پیداش کرد! با ولع شروع می کنه به خوندن مطلب ،هنوز سطر اول تمام نشده که ... ـــ : خانم یه پارچ دوغ وردا ر بیار! هلاک شدم از تشنگی!! با عجله یه پارچ دوغ درست می کنه ومی بره خدمت آقا پاورچین پا ورچین بر می گرده سر میزتا..... ـ مامان برام قهوه درست کن! با غیظ به پسر کوچولوی شیرینش نگاه می کنه! ــ :آخه چه معنی داره بچه ی چهار ساله قهوه بخوره ؟ ا ونم شب..... مگه عصر قهوه نخوردی ؟! ولی آقای همسر با جانبداری ا زکوچولو ادامه می ده :خب بچه هوس کرده اصلا بیشتر درست کن همه بخوریم ! با دلخوری می ره آشپز خونه تا قهوه رو آماده کنه ، یه قهوه جوش ،چند پیمانه قهوه ،آب سرد ویه حرارت ملایم (اشتباه نکنید دستور تهیه ی قهوه نیست !تحمل کنید عرض می کنم خدمتتون) بعد از سرو قهوه ،آقای همسربا هورت اول چنان صورتش رو در هم می کشه ،که چشم چشم ،دو ابرو،دماغ ودهن !یه گردو ،میشن یه نقطه !!! ــ بابا این که زهر ماره ....(هان ! حالا دیدید شکر تو دستورش نبود ! خدایی هیچ کدومتون متوجه شدید !!؟) ــ پاشو شکرو بیار ! البته اینم در نظر بگیرید که آقای همسر به خاطر موضوعی که باز هم باید دندون به جگر !بگیرید تا بعد عرض کنم،خلق خوبی داره ! خانم می ره شکر بیاره که یهو .... ـــ : ماااااماااان ! فنجون آبجی خالی شد رو مبل بدوووووو !!! .... خب اینم یه درد سر تازه و پیش بینی نشده که کلی وقتشو می گیره ، پا می شه بره که آقای همسر می گه : خانم اون پیر هن آبی منو اوتو کن !فردا باید برم پیش رییس تا فیش اضافه حقوقمو امضا کنه ،با سی لیتر بنزین رایگان!! چه شود! اهان تا یادم نرفته ماشینو می زارم خونه تا من می رم ،بر گردم تمیز بشورش !!وسایل سفرو آماده کن ،یه سفر توپ بریم کجاااا؟ یه نگا به شنگول ومنگولش که دهنشون باز مونده ،یه نگا به چشمای خانم همسر می کنه ،وـــ : خونه ی پدرم ا یناااااا ! بزار یه کم دلمون باز بشه بابا ! پوسیدیم تو این خونه !!! خب حالا به این خانم همسر حق بدید که به جای اینکه بشینه روز نامه بخونه، شیرجه بزنه توی دریای خیال (البته نه برای خودکشی ،من باب تمدد اعصاب عرض می کنم!!) و خودشو بسپره دست موجهای آرزو ! تا ببرن بزارنش جای آقای همسر ! از اون آقای همسر هایی که دنیا به کامشونه !!!!
پ-ن:این مطلب صرفا جهت خلا قیت ذهن شماست !! بر داشت نا درست مو قوف ! |+|نویسنده محبوبه در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 16:34 جیره بندی!
سلام به تمام دوستان عزیزم
واقعا من نمی دونم چرا این هفته این اتفاق افتاد و آپ ما به تاخیر افتاد قرار بود مینا خانوم با اتمام کنکورش ۱۰ تیر بیاد اما فکر می کنم تو کنکور تجدید شدن و حالا دارن برا شهریور می خونن!! خواستم خودم به روز کنم که خوشبختانه محبوبه خانوم رو دیدم که در حالت عادی نوبتش بود از ایشون خواستم به روز کنه اما خوب ایشون هم نقصان کرد! پس این شعر طنز رو یادگاری بخونین انگار می رسد باز آوای جیره بندی |+|نویسنده امین در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 18:57 اولین شعر سپید زندگی من
کابوس شب
مهتاب وار در سرخی صبح... درخشش آیینه در روشنی فلق نهفته و لبخند عاشقانه ی دشتی شبنم پوش به سوی ستاره های فرو ریخته آهی خورشید گون می چکد بر جسم خیس آسمان و نسیم به روی عشق می کوبد گیسوی سبز رنگ رودخانه در زیر پای درخت آوای ستاره سر می دهد به لبخند رخشان خدا دستان بهار را به زانو گرفته تا سبز شود و دست پاییز را به سر تا پیشانی بند زرد یا زهرا ببندد سلام بر تابستان... همون طور که توی موضوعش گفتم این اولین کار سپید زندگیم بود (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 16:28 یکی بود، یکی کبود!!
یکی بود، یکی کبود...!!
غیر از خدا هرکی نبود، نشصته بود تو سایه موهاش چه قد غشنگه من این توپ و نداشتم باباش می گفت: هرکی به گل دس بزنه...!! عجب رفیغی داشتم کاشکی دوسش نداشتم وغتی که اون پیشم نیس هیوده هیژده نوزده بیس آش ماش عآشق باش حسن گیرش نیومد سرکچلش، سرکچلش، شلوغه! دسمال من زیر درخت آلبالو هرکی به فکر خیشه دلم برات هزارتا غاسدک بهونه داره... یه عالمه... اجاره خونه داره!! همش میگه: اگه یه روز باهم بریم کنار رود، حسنی میای بازی کنیم؟! اخمامونو وا بکنیم؟! میگن کلاغ رو سیا، تو حوز خونه ی ما، بال هاشو هی وا می کنه، می بنده اشکاشو زود پاک می کنه می خنده به من میگه: باغ گیلاس و آلبالوی تازه! اگه یه روز تو آصمون آبی ستاره ی بختت و پیدا کردی، وغتی داری فغط به من زل می زنی، مواضب بچه ی شیتونت باش! کجاس یکی که حمیشه یکی بود؟!! میگن هالا دوتا شده: یکی نبود، یکی بود |+|نویسنده اهمد در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 15:47 این بار از سعدی
سلام امروز یه ابتکار به خرج دادیم و یه غزل زیبا از سعدی گذاشتم
امیدوارم لذت ببرید ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر |+|نویسنده امین در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 12:40 |
|


